تبليغاتX
شب نشین

شب نشین

به نام او که می داند و می آفریند

 

بر سر دو راهی مانده ام

باید قدم بر یک راه

و دل در راه دیگر بسپارم

دو راهی یعنی چالش

یعنی انتخابی پر درد

دو راهی یعنی اشکها و لبخندها

امیدها و حسرتها

دو راهی یعنی زندگی ...

 

+نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت14:27توسط زهرا ح | |

 

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.

کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست.من سه گاو نررا

آزاد می کنم اگرتوانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری

من دخترم را به تو خواهم داد.

مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد .

اور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود.

گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد.

جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.

دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد.

گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .

جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم

چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.

سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین

و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.

پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد

تا دم گاو را بگیرد.اما.........گاو دم نداشت!!!!

.

.

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است

اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر

هیچ وقت نصیبمان نشود.

برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی


 

+نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت12:38توسط زهرا ح | |

 

جوانک درست روبرویم نشسته بود.

سیم هدفون را دیدم که از گوشش تا تویکیفش ادامه داشت.

چشمانش را در برابر نور آفتاب بسته و سرش را به میله صندلی تکیه داده بود.

نگاهی به اطراف انداختم.

اولین چیزی که چشمم را گرفت بقچه زرشکی رنگ کهنه ای بود

که روی پله اتوبوس گذاشته شد.

پیرمرد پایش را روی پله اول گذاشت.

میله های دو طرف در را گرفت و خود را بالا کشید.

بعد بقچه را روی کف اتوبوس رها کرد و یک پله دیگر . . .

بقچه را برداشت و با قدی که اول گمان کردم به خاطر بالا آمدن از پله ها

خمیده است لحظاتی ایستاد و اطرافش را نگاه کرد.

کتش که زمانی قهوه ای رنگ بود حالا وصله های بسیار داشت،

کفش هایش لبخند تلخی بر لب داشتند.

دست پینه بسته اش را به میله اتوبوس گرفت.

بقچه زرشکی رنگ کهنه آرام آرام می لرزید.

مرد از جایش بلند شد.

خاکستری موقر موهایش زیر نور آفتاب برق می زد.

آرام بازوی پیرمرد را گرفت و او را روی صندلی نشاند.

جوانک هنوز با چشمان بسته آهنگ گوش می داد. . .

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت15:10توسط زهرا ح | |

 

ساز باد و نغمه ي سار و رقص ياس ؛

سروش آمدن بهار را در گوش قاصدک نجوا مي کند.

مي لمد قاصدک بر شانه هاي خسته ي اسفند

و پيغام بهار را آهسته واگو مي کند.

اسفند مي داند که رفتني است...

پس توشه ي راه مي گيرد و کوله ي سفر مي بندد

و در انتظار زمستاني ديگر چشم به جاده مي دوزد

و عازم راه و بيراه مي شود.

بوي عود و دود اسفند از منقل انتظار بلند مي شود

و شاخه هاي بيد مي رقصند به ساز

و دارکوبان مي کوبند به دار؛

که بهار مي آيد به ناز...

و اشرف موجودات در آستانه ي اين تحول؛ آتش مي افروزد

و زردي خويش را مي بخشد و سرخي آتش را از آن خود مي کند

چه معامله ي سخاوتمندانه اي !!!

 

 


+نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت20:56توسط زهرا ح | |

 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته

و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود.

روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . . .

روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت

نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.

او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد

تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت

تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد . . .

عصر آن روز روز نامه نگار به ان محل برگشت

و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است

مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت

و خواست اگر او همان کسی است که

آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود

من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد

و به راه خود ادامه داد . . .

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است

ولی روی تابلوی او خوانده میشد:


 

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم . . .

 

+نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387ساعت21:29توسط زهرا ح | |